مدیریت پیامبری
شاهدم بر نغمه های دل شود روزی هویدا از درون/کندر آن باشد ندای دیگری از باب تفسیر برون

نوشتن این مطلب را چند هفته پیش شروع کردم، اما متاسفانه به دلیل مشغله های زیاد از ادامه نوشتن باز ماندم. شروع نوشتن وبلاگ مقارن شد با پایان سریال حضرت یوسف (علیه السلام) که من نیز آن را به فال نیک گرفته و خواستم نکاتی را در این زمینه به عنوان اولین پست مطالب در وبلاگ بگذارم. بعد که این فاصله افتاد اول فکر کردم که چند هفته ای است که این سریال تمام شده و این روز ها ذهن ها در حال و هوای دیگری است (انتخابات)، اما بعد حیفم آمد که در مورد این سریال ننویسم و بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و مطالب نوشته شده ام را تکمیل کردم  و به پایان رساندم. از طرفی چون اسم وبلاگ هم "مدیریت پیامبری" بود

دیدم این تقارن خوبی است که اولین مطلب هم در مورد یک پیامبر باشد. هر چند که بعدا در فرصتی مناسب در مورد اسم وبلاگ هم به تفصیل خواهم نوشت تا با حال و هوای وبلاگ و ذهنم و آنچه به عنوان بخشی از دغدغه های ذهنی ام مرا به خود مشغول داشته بیشتر آشنا شوید. فعلا شما اگر دوست داشتید در مورد معانی و مفاهیم مختلف این دو واژه فکر کنید و اگر خواستید نظراتتان را برایم ایمیل کنید تا من هم بداننم که خوانندگان محترم چقدر در داشتن حس ششم و نگاه هایی از نوعی دیگر موفق هستند. مطلب زیر نکاتی است در مورد سریال حضرت یوسف (علیه السلام) که تقریباً در هفته های ابتدایی اردیبهشت ماه نوشته شده و مقدمه آن هم مربوط به همان وقت است که به سمع و نظرتان می رسد:

 

 

 


اگر چه مدت هاست که می خواهم مطلب آغازین وبلاگم را بنویسم و همین سر در گمی که اصلاً از کجا شروع کنم، مرا مدت ها در فکر فرو برده بود، اما نمی دانم چه شد که شروع نوشتن اولین مطلب وبلاگم با پایان سریال حضرت یوسف(علیه السلام) همزمان شد. به هر حال من این همزمانی را به فال نیک گرفته و          می خواهم شروع این وبلاگ را با طرح چند مساله در زمینه این سریال و شخص حضرت یوسف(علیه السلام) آغاز کنم:

۱- من به این سریال بسیار علاقه مند بودم و فکر هم می کنم که این علاقه فقط مربوط به من نمی شود و طیف بسیار وسیعی از مردم ایران و چه بسا مسلمانان جهان( می دانید که این سریال در چند کشور مسلمان دیگر هم در حال پخش است) را جلب کرده و این دلیلی جز پاک بودن فطرت انسان ندارد و لذا هر چیز یا هر کس پاک دیگری هم که انسان را به فطرت پاکش دعوت و نزدیک کند برای او بسیار خوشایند است . واقعا لحظات زیبایی بود که هر هفته زمانی را فارغ از تمام روز مرگی ها و تنش ها و هرج و مرج های روزگار و به ویژه زندگی در عصر آخرالزمان با همه تلخی هایش به تماشای زندگانی پیامبری می نشستیم که سرشار از نکات آموزنده اخلاقی و عرفانی بود و البته انسان ساز، و دیگرنمی دانم از این به بعد کدامین توفیق اجباری ما را با خود لحظاتی به بهشت برین و سیر و سلوک در آن خواهد برد؟ و یا اینکه آیا می شود ما انسان های غافل یوسفی دیگر شویم و خود به دنبال توفیقات الهی برویم و مدام به دنبال توفیقات اجباری نباشیم؟

۲- یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...

جمعه ها با تمام دلگیری ها و حس انتظاری غریبانه، وقتی به پای تماشای این سریال و مرور زندگانی یکی از اولیای خدا می نشستیم حال و هوایی دیگر داشت و کمی باعث آرامش دل سوختگان می شد و التیامی بود بر زخم های منتظران. جمعه روز متعلق به حضرت ولی عصر(عج تعالی فرجه شریف)است و هر وقت اسمی از آقایمان باشد حال و هوای دلتنگی و دوری و غم فراق بار دیگر طنین انداز لحظات زندگی عاشقان می شود. جمعه ها با دیدن این سریال شاید بیشتر فضای معنوی این روز با عظمت را درک می کردیم و بیشتر در حال و هوای غم دوری یار بودیم. چرا که هر عاشقی همواره به دنبال معشوق خود است و تمام لحظات زندگی اش خلاصه می شود در تلاش برای وصل یار. در این سریال می دیدیم که زلیخا به دنبال یوسف خود است و ما هم به یاد شب ها و روز هایی می افتادیم که به دنبال یوسف خودمان بودیم و مرور آن روز ها گاه دلمان را          می سوزاند و گاه هم ما را تا اوج معنای انتظار پیش می برد. خلاصه آنکه این سریال بهانه ای شده بود برای یاد بیشتر یار و امید داشتن به پایان شب سیه. اما با تمام شدن این سریال گویی باز درد هجران بیشتر شد و دل ما بی قرار.

3- چرا در مورد هر چیز مدام می خواهی هر طوری که شده یک حرفی بزنی؟ اگر حرف نزنی نمی گویند .......!

نکته دیگری که در اینجا باید به آن اشاره کنم انتقاد از کسانی است که فقط عادت کرده اند مدام حرف بزنند

نه اطلاعات درستی دارند و نه در جایگاهی هستند که بخواهند در آن مورد نظر دهند. البته این درد، مثل اینکه مرض بی شفای اکثر ایرانی هاست که بی هیچ سند و مدرکی فقط انتقاد می کنند. طرف مکانیک است، از مرغ همسایه و خر مش غلام گرفته تا کرات و سفینه های فضایی هابل و البته امید خودمان حرف می زند و البته نکاتی هم پیرامون اقتصاد و سیاست و فوتبال وسازمان ملل و علت طلاق اوس رحمان و نظریه دالتون و ژنتیک و امواج دریایی و هوایی موثر بر رادار ها و ................. هزار چیز دیگر خواهد گفت. جالب آنکه با یکی از دوستان در همین مورد صحبت می کردیم گفت خب این هنر ایرانی هاست که می توانند در هر زمینه ای حرفی برای گفتن داشته باشند، اما من گفتم نه خیر، این دلیل نمی شود که هر کس در هر زمینه ای هر حرفی که دلش خواست بزند بعد هم فکر کند که صاحب نظر است! بله اگرکسی در زمینه ای تخصصی داشت و دلسوزانه در مورد مطلبی نظر داشت تازه قابل بررسی است که اشکال کار کجاست و چرا چنین شده، اما اینکه یک عده جمع شوند و جوسازی کنند و برای گذران وقت و انا رجل گفتن هر چه دلشان می خواهد بگویند و اغلی دانسته هایشان هم بر اساس شنیده های بی پایه و اساس دیگران باشد این نمی شود صاحب نظر بودن. جداً یکی از مشکلات پیش روی جامعه کنونی ما همین است. ما باید فرهنگ سازی کنیم که اولا هر کس هر حرفی را که زد خودش بداند و البته ابراز هم بدارد که این نظر شخصی من است (یعنی آنچه را که من از اطلاعات ورودی ام توانسته ام پردازش کرده و از آن خروجی بسازم این است.) وقتی این طور شد خود طرف و دیگران خواهند فهمید که ممکن است این نظر اشتباه باشد. مثلاً اشکالی در اطلاعات ورودی، پردازش و یا آنچه به عنوان خروجی حاصل می شود باشد. وقتی این طور شد دیگر شخص نظر خود را به عنوان تنها نظر جامع و کارشناسی نمی داند و لااقل در آن  درصدی هم برای خطا می گذارد. این باغث می شود که:

الف- تنش ها در جامعه کم شود.

ب- فقط نیمه خالی لیوان را نبینیم و نگاهی هم به نیمه پر داشته باشیم.

ج- کمی منصفانه قضاوت کنیم و مثلاً اگر شد خودمان را در شرایط طرف مورد نظر قرار دهیم و بعد به پای قضاوت بنشینیم و در نتیجه این انصاف آتش به خرمن زحمت های شبانه روزی عده ای که تمام هم  و غم خود را گذاشته اند تا بهترین را عرضه کنند نزنیم و بدانیم هیچ کس دوست ندارد زیر سوال برود، پس اگر گاهی اوقات کاستی هایی وجود دارد حتما نمی شده است که بهتر از این عمل شود.

د- یک دسته تبر به مردم بزنیم و یک سوزن ته گرد به خودمان. گاهی اوقات هم خود همان منتقدان بی انصاف که اغلب هدفشان تخریب رقیب است نه دلسوزی برای کاستی های کار، اگر پایش بیافتد و مسئله ای برای خودشان پیش بیاید همان انتقاد هایی را که با دیگران داشتند را در مورد خودشان قبول نمی کنند. قضاوت درست و نظر دادن به طور شخصی با رعایت دانایی ها و اطلاعات جامع در مورد سوژه مورد نظر باعث می شود که چنین حالت هایی به وجود نیاید و ...کلی نکته دیگر.

پس تکلیف کسانی که تخصص خاصی ندارن معلوم شد، اما عزیزانی هم که در زمینه ای متخصص هستند و نظر می دهند هیچ وقت شرط انصاف را فراموش نکنند و سعی کنند همیشه خدا را حاضر و ناظر بر اعمال خود ببینند که هر عمل انسان بدون هیچ کم و کاستی اثرش به خود انسان و البته عالم هستی  باز خواهد گشت.  پس آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند. جداً بسیاری از انتقاد هایی که به این سریال وارد شد مثل هزینه ها، نوع گریم، ارتباط بین یوسف و زلیخا، پیامبری حضرت یوسف (علیه السلام) و در کل ضعیف بودن فیلم نامه و ... اصلاً وارد نبود چرا که در موارد مشابه دیگر اشکالات بسیار بزرگتر دیگری وجود دارد اما هیچ کس آنجا نمی آید انتقاد کند چون آن اثر احتمالاً یک اثر کوچه بازاری مورد علاقه عده ای است که می خواهند بی بند و بار باشند و مدام دنبال رابطه های آنچنانی بین زن و مرد هستند و تمام فیلم شده است نمونه های فرهنگ سازی های غربی و تولید سبک زندگی به روش غربی. اما حالا که می خواهیم در مورد ارزش های فرهنگی و انسانی صحبت کنیم طوفان انتقاد هاست که وارد می شود که آآآآآآآی چنین بود و چنان بود. مکرر نمونه های فیلم هایی را داریم که خرج ساخت آنها بسیار بیشتر از این سریال بوده اما در مورد آنان صحبتی به میان      نمی آید؛ وقتی می خواست فیلم نامه نوشته شود معلوم نبود که بسیاری از کسانی را که مثلاً خودشان را صاحب نظر می دانند کدام..... بودمد که وقتی که کار تمام می شود تازه یادشان می افتد که می شد برای پیش برد بهتر فیلم کمک کنند اما.......و بسیاری موارد مشابه و می دانیم که  بعضی از آقایان همیشه عادت دارند که دور گود بیاستند و بگویند "لنگش کن". اگر چه همانطور که در قبل اشاره کردم اشکالاتی وارد بود، مثل اشکالی که به هر کار دیگر این چنینی وارد است، اما باز باید یاد آوری کنم که این اشکالات شاید به این دلیل بوده که نمی شده که بهتر از این باشد والا هیج کس دوست ندارد که برترین نباشد. اما گویی بعضی ها از اینکه می بینند خودشان نمی توانند هیج کاری بکنند می سوزند و یا شاید هم از اوج گرفتن دیگران و کلاً هر کسب موفقیتی و فقط می خواهند همیشه خودشان برترین باشند و دیگران هیچ و آتش حسادت باعث می شود که به فکر تخریب بیافتند و البته والله تعز من تشاء و تزل من تشاء.

هر چند حرف در این باره زیاد است اما فعلاً به همین قدر بسنده می کنم و امیدوارم همین قدر هم روزی در جامعه ما به عنوان اصول اخلاقی و انسانی حاکم شود.

در پایان به تمامی عزیزانی که در ساخت این مجموعه زیبا و با ارزش دستی داشتند و کمک کردند به ویژه آقای سلحشور  به نوبه خودم خسته نباشید می گوییم و آرزو مندم که در آینده شاهد کار های بهتری از این عزیزان باشیم.

٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رضا